آرزوی وبسایت

روزی که صاحب وبسایت شدم خودم رو از خوشبخت ترین آدمهای روی زمین میدونستم که میتونه خیلی زود اسمی تو اسم ها دربیاره موفقیت رو همینجا دم در خونه میدیدم شروع به نوشتن کردم و به زور التماس و خواهش چند تا بازخورد هم از خواهرها و فامیل گرفتم شروع…

مطالعه بیشتر

دروازه آرزوها

دیشب یک آرزو کردم و امروز تا دم در شهر آرزوها هدایت شدم از خدا یک مربی دلسوز خواستم و امشب توی یک کلاس به صدای جدیدترین مربیم گوش کردم خدا کنه همون مربی خیرخواهی باشه که چشم به راهش بودم به دلم برات شده که هست باید کمی جدیت…

مطالعه بیشتر

ساده دل

در روایتی از پیامبر آمده «أکثر أهل الجنّه البُله»؛یعنی بیشتر مردم بهشت بُله هستند. بُله در این روایت به معناى احمق و بى‌خرد نیست.  منظور از بُله در سخن پیامبر کسانى هستند که سلامت نفس دارند و دارای سینه‌ای بی‌کینه‌اند و به مردم خوش بین. از وقتی این روایت رو…

مطالعه بیشتر

بیت لاهیا

بیت لاهیا، بی درخت های چنارش یعنی هیچ . دم غروب که می‌شود، کلاغ ها مثل کلاهی بزرگ روی چنارها می‌نشینند و به رمل های ماسه ای، زیر نور آفتاب دم غروب نگاه می‌کنند و گهگاهی هم به من، روی درخت سیب با چوب بلندی در دست.از آن بالا زنی…

مطالعه بیشتر

آهو، هین واگنر

معروف ترین نابینایی که می‌شناختم آهو بود. سن وسالی ازش گذشته بود و توی کلاس خانم بحرینی با خط بریل قرآن می خواند . حاجی هم توی همان کلاس بود . زنش مرده بود وپنج تا بچه اش سروسامان گرفته بودند . حتما توی صدای آهو چیزی شنیده بود که…

مطالعه بیشتر

در فراسوی رنگ

اینجا که دراز کشیده ام مثل یک نقطه هستم که روی صفحه ای سفید چسبیده باشد.به صدای جیرجیرک توی گوشم عادت کرده ام و نفس هایم را می‌شمارم . مدت‌هاست که در این ناکجاآبادم .در حالتی خلسه وار به نور روبرویم چشم دوخته ام. به  نور تپنده و خیره کننده…

مطالعه بیشتر

دو با دو

بیا اینجا تا حالیت کنم بچه جان .این را تو کله ا ت فرو کن. از وقتی ما یادمان می آید دو به علاوه دو می‌شود پنج. نکنه تو بچه مزلف آفتاب مهتاب ندیده، دلت میخواهد دو به علاوه دو چیز دیگری بشود ؟ هان؟ ببین داداش فکر نکن که…

مطالعه بیشتر

شانس

بچه ها خسته و درمانده در نور نارنجی اواخر روز پا به پای زن عجیب، جلو رفتند.سرمایی ناخواسته بدن دخترک را فرا گرفت و برای چند ثانیه هم که شده شروع به لرزیدن کرد.این چندمین بار بود که نفس های داغ گرگ به پشتش می خورد.  با ترس آب دهانش…

مطالعه بیشتر

جشن تولد جادویی

کیان نفس نفس زنان دست از پارو زدن کشید.درست به موقع رسیده بودند. همانطور که پدربزرگ گفته بود. به شمع روی کیک تولدش نگاه کرد و به ستاره هایی که هم توی آسمان بودند و هم روی آب چشمک می‌زدند.چشم هایش را بست و آرزو کرد. قایق تکان کوچکی خورد….

مطالعه بیشتر

باران شکوفه

همه جای حیاط سفید سفید بود. گلبرگ های کوچک شکوفه مثل پنبه توی هوا می‌رقصیدند . بی هدف بدون اینکه بدانند می‌خواهند بالا بروند یا پایین بیایند با نسیم خنک بهار می چرخیدند و به سر الینا کوچولو می‌ریختند، الینا توی آن لباس و دستکش و ماسک گرمش شده بود….

مطالعه بیشتر