آهو، هین واگنر

معروف ترین نابینایی که می‌شناختم آهو بود. سن وسالی ازش گذشته بود و توی کلاس خانم بحرینی با خط بریل قرآن می خواند . حاجی هم توی همان کلاس بود . زنش مرده بود وپنج تا بچه اش سروسامان گرفته بودند . حتما توی صدای آهو چیزی شنیده بود که…

مطالعه بیشتر

در فراسوی رنگ

اینجا که دراز کشیده ام مثل یک نقطه هستم که روی صفحه ای سفید چسبیده باشد.به صدای جیرجیرک توی گوشم عادت کرده ام و نفس هایم را می‌شمارم . مدت‌هاست که در این ناکجاآبادم .در حالتی خلسه وار به نور روبرویم چشم دوخته ام. به  نور تپنده و خیره کننده…

مطالعه بیشتر

دو با دو

بیا اینجا تا حالیت کنم بچه جان .این را تو کله ا ت فرو کن. از وقتی ما یادمان می آید دو به علاوه دو می‌شود پنج. نکنه تو بچه مزلف آفتاب مهتاب ندیده، دلت میخواهد دو به علاوه دو چیز دیگری بشود ؟ هان؟ ببین داداش فکر نکن که…

مطالعه بیشتر

شانس

بچه ها خسته و درمانده در نور نارنجی اواخر روز پا به پای زن عجیب، جلو رفتند.سرمایی ناخواسته بدن دخترک را فرا گرفت و برای چند ثانیه هم که شده شروع به لرزیدن کرد.این چندمین بار بود که نفس های داغ گرگ به پشتش می خورد.  با ترس آب دهانش…

مطالعه بیشتر

جشن تولد جادویی

کیان نفس نفس زنان دست از پارو زدن کشید.درست به موقع رسیده بودند. همانطور که پدربزرگ گفته بود. به شمع روی کیک تولدش نگاه کرد و به ستاره هایی که هم توی آسمان بودند و هم روی آب چشمک می‌زدند.چشم هایش را بست و آرزو کرد. قایق تکان کوچکی خورد….

مطالعه بیشتر

باران شکوفه

همه جای حیاط سفید سفید بود. گلبرگ های کوچک شکوفه مثل پنبه توی هوا می‌رقصیدند . بی هدف بدون اینکه بدانند می‌خواهند بالا بروند یا پایین بیایند با نسیم خنک بهار می چرخیدند و به سر الینا کوچولو می‌ریختند، الینا توی آن لباس و دستکش و ماسک گرمش شده بود….

مطالعه بیشتر

ویانا

“آخ جون عید شده آخ جون”ویانا پشت میزهفت‌‌ سین ایستاده بود و به ماهی قرمز کوچولوی توی تنگ نگاه می‌کرد. صبح زود لباس‌های عیدش را پوشیده بود. منتظر نشسته بود تا سال تحویل شود و حالا خیلی خوشحال بود. برای همین دوباره گفت : “آخ جون آخ جون”مامانش با خنده…

مطالعه بیشتر

آن وقت ها

آن وقت ها که من بزرگ بودم و مامان و بابایم کوچک بودند، یک مریضی توی شهرمان آمد به جز مامان بزرگ و بابابزرگ که توی ده زندگی می‌کردند و باید به مرغ ها و خروس ها دانه می‌دادند، همه مردم شهر مجبور شدند که توی خانه ها بمانند.همه از…

مطالعه بیشتر

از خودم ممنونم

همیشه گفتم و الان هم میگویم ما گربه ها زیباترین موجودات دنیا هستیم. برای همین گذاشتم که این پسره ی لاغر نقاشی ام را بکشد. یعنی کاری هم نداشتم. خانم بچه ها که زیر شیروانی خواب بودند. خودم هم دوست نداشتم توی دل گرما از خانه بروم بیرون.نور چشمم را…

مطالعه بیشتر

وقتی برادرم بزرگ شد

همیشه دلم می‌خواست مثل سام یک برادر داشته باشم تا با هم به مهد کودک برویم یا توی حیاط فوتبال بازی کنیم نه مثل این بچه که دائم ونگ می‌زند و بابا و مامان را هم مال خودش کرده. اصلا برادر بزرگ بودن تا وقتی خوب است که بچه جدید…

مطالعه بیشتر