هپروت

امروز اولین دونه برف زمستونی رو به چشم هام دیدم. یه دونه برف چاق که روی شیشه ماشین چکید و یه قطره درشت آب شد. احتمالا این یه دونه برف از قافله برف هایی که روی کوه روبرو نشسته بود، جامونده بود یا باد راهش رو به سمت ما کج کرده بود. فروشنده مغازه محله مون میگفت به خاطر تشعشعات انرژی هسته ایه که برف توی کرج نمیشینه موجش ابرها رو از اینجا دور میکنه پس چرا اون طرف تو جاده کولاکه و این طرف آفتاب چشم ما رو میزنه؟ رفته بودم ازش شکلات تلخ بخرم که بعدا فهمیدم تلخ نیست که هیچ شیرینم هست حالا اگر من چاق بمونم تقصیر کیه؟ اینکه شکلات ۸۵ درصد شیرینه یا اینکه همونجا یکیش رو باز نکردم و نخوردم تا بفهمم هیچ چیز اونی نیست که روی جعبه ش نوشتند. امروز روزیه که شاه از ایران رفت. عکس پیرمردی که با لبخند دسته روزنامه شاه رفت رو توی دستش گرفته و میفروشه همه جا هست. اون موقع مردم بلد بودند که بخندند و الان مردم موقع هر کاری اخم می کنند به پسرم میگم خب شاید زیر ماسک می‌خندند و اون میگه نه اونوقت از چشماشون پیدا بود. برف نمیاد، شادی یادمون رفته، سر همون زمینی که چندین سال پیش دسته دسته گلایول میچیدیم الان سانتریقیوژ می سازند که باعث شده هوا آفتابی باشه و درخت گیلاس نکته بزنه همون جوونه رو میگم خلاصه که وضع خیلی خرابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *