امروز ۲۳ دی ماه ۱۴۰۰ دقیقا ۷ ماهه که بابا رو ندیدم. درست هفت ماهه که دنیا رو از پشت قطرات اشکم میبینم. هفت ماهه که بابا نگاهم نکرده. مهربونی اون چشم های قهوه ای از زندگیم کم شده و تحمل همین یک موضوع برای من که ۴۶ سال به زندگی زیر اون نگاه عادت داشتم طاقت فرساست. برای همه مون سخته ولی من فقط میتونم از قول خودم بنویسم. چند روز دیگه که تولد بابا از راه میرسه قراره توی تکیه یک جشن برگزار بشه، شاید خدا خواسته که به این طریق بهم کمک کنه سرم گرم باشه و به بابایی که نیست شمع تولدش رو خاموش کنه فکر نکنم از خدا به خاطر حمایت های همیشگیش ممنونم و ازش میخوام حمایتش رو برای بابا صدچندان کنه چون مثل همه ما بهش نیاز داره. خدایا مراقب همه مون باش به خصوص اونهایی که از دنیای ما رفتند مراقب اشرف داش حسن بابا و بقیه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *