دهم شهریور ۹۲

تا همین اواخر نوشتن خاطرات سفر خیلی برام هیجان انگیز بود

تا یادم میاد یک دفتر و خودکار یار همیشگی من توی همه ی سفرهام بود

از یادداشت کوچکترین جزئیات تا بزرگترین اتفاقاتی که در طول سفر پیش میومد

تا نوشتن حس و حالی که از نفس کشیدن در یک فضای جدید ، شهر جدید با مردمی نا آشنا و جدید داشتم

ولی حالا یار قدیمی کمتر به کارم میاد

مثلا نوشتن از مشهدی که پر شده از عربهایی خارجی با پیراهن های بلند و هیکل هایی که مثل درخت رشد کردند و نمیشه اندازه مشخصی  براشون متصور شد چه کیفی داره ؟

یا نوشتن از نیمه شب هایی که  از حرم امام برمی گردی وقتی جوونهای عرب توی خیابوناش عربده میکشند چه حال معنوی برای آدم باقی میذاره که بخوای بنویسیش ؟

یا نوشتن از بازار رضایی که غیر از همون عربها کمتر کسی وسعش به خریدن سوغات و حتی نخودچی کیشمیش میرسه چه لذتی داره ؟

یا نوشتن از پیرمردی که از شدت فشار و سنگینی بار عربهای دویست کیلویی تموم رگ های بدن نحیفش بیرون زده کار راحتیه؟

عربهایی که با کمترین هزینه توی بهترین و مهمان نوازترین کشور راه میرن و پولشون رو به رخ مردم نجیبش می کشند

مردمی که دلشون خوشه که گنبد امامشون از طلاست

صحن دور گنبد طلایی امامشون انقدر بزرگه که باید با ماشین برقی توش گز کرد

دستشویی های چند طبقه و حیاطش انقدر تمیزه که همه کیف می کنند

انقدر هتل ساخته شده که اگه عربها سال تا سال توش بمونند باز جای خالی هست تقدیم شون کنند

 اما دل من خوش نیست به دیدن این چیزها

چه برسه به نوشتن شون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *