بدترین ناامیدی ناامیدیه

تقریبا تا ظهر همه چیز خوب بود تا اون جر و بحث کذایی پیش اومد.وقتی پشت سیستم گریه می‌کردم چیزی توی وجودم به لوس بازی هام می‌خندید. گریه م مصنوعی بود اشکهای داغم مزه نداشت. دیگه خودم رو باور نداشتم و این از همه ناامیدی های این چند وقته بیشتر اذیتم کرد. حتی وقتی از دنیا ناامید شده بودم آنقدر بهم فشار نیومد یا وقتی از آدم‌های دور و برم قطع امید کرده بودم یا از سربازی که اشتباهی یک هواپیمای مسافری رو هدف قرار داده بود یا از پدرومادری که بچه هاشون رو تکه تکه کرده بودند یا به اندازه این مدت که کرونا در زندگی رو بهمون بسته یا بچه نه ماهه فامیل دور که امروز مرد و من اصلا نمیدونستم که هست هیچکدوم از این درهای بسته به اندازه اینکه خودم دیگه خودم رو باور نداشتم باعث ترسم نشد و سرخورده م نکرد. قلبم بسته شد. راه گلوم هم همینطور. میلم به غذا و هوا نمی کشید یا به خواب. انگار زیر ده ها تن آهن محبوس شده باشم و از لای اون نفس بکشم. سکوت تنها کلمه توی ذهنم بود. توان ادای کلمه ای رو نداشتم. کتاب علوم بچه ها رو بستم و جلوی تلویزیون ولو شدم. فیلم کارتونی که پخش می‌شد رو قبلا هم دیده بودم. شعله آتش کوچکی که خونه ای عجیب رو حرکت میداد و صاحبی جادوگر داشت که شبیه پرنده میشد و قلبش رو گم کرده بود. بچه ها و همسر رو می دیدم که دارند چادرم رو توی ایوون علم می‌کنند. تخت رو از زیرزمین آوردن و تشک رو از روی رختخواب ها به ایوون می‌برند. بنگاه هم زنگ زد چند سالی بود که منتظر تماسش‌ بودیم. با صدای تقی بالای سرم از جا پریدم. صدای شکسته شدن یک تخم مرغ توی یک قابلمه کوچک بود. پسر کوچیکه حباب های ریز ته قابلمه که اینطرف و اون طرف میرفتند رو نشونم داد و گفت نظر خورده بودی مامان دو تا از بستنی های خنک که همسر خرید رو پشت سر هم خوردم. ته دلم گرم شد. از خودم و چیزی در درون خودم خجالت کشیدم. از خنده هاش. از گریه هام. از ناامیدی شرمنده شدم. 

لذت تماشای چادر جدید توی ایوون رو مثل یک ته دیگ سیب زمینی داغ و برشته شده گذاشتم برای آخر سر برای بعد از نوشتن این مطلب که باید به یادگار می موند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *