رد واکر

باز صدای چرخ های واکر به گوشت می رسد
و صدای پسر کوچکت که:

              مادر الان رفته بودی دست شویی!

و صدای گنگ پیرزن که در جواب نوه اش میگوید:
                                                           میدونم.

و می دانی که نمی داند.
دیگربه جز گذشته، چیزی نمی داند.

چند رد واکر روی فرش افتاده است.
مانند جاده های مستقیمی که به مقصدی مشترک می رسند.
از دست شویی به اتاق رو به حیاط و برعکس.

صبحانه و دارویش را با یک لیوان آب به اتاقش می بری.

عزیز روی تختش نشسته و به حیاط نگاه می کند.
به درخت انجیر با برگ هایی زرد و فروافتاده.

و دو انار سرخ به درختی که خشکیده به نظر می رسد .

با دست های چروکیده اش ،تکه ای نان از سینی برمی دارد و می گوید:

این انجیرا رو از باغچه آقام آوردم و کاشتم.

اون انارو هم بابام داده .
دونه ریزه ، فقط باید رب بشه.
خدا زنده زنده آقامو بیامرزه.

و با سر به قاب عکس روی دیوار اشاره می کند.
و لبخندی از سر رضایت می زند.

 قرص هایش را کف دستش می گذاری
و منتظر می مانی تا لقمه اش را فرو بدهد.
می خندی و می گویی:

عزیز ! این که بابات نیست .
عکس حاج آقا ی خدا بیامرزه . عکس شوهرت

و لیوان را به دستش میدهی
آب لیوان را جرعه جرعه سر می کشد و می گوید:

یعنی من عکس بابامو نمی شناسم؟
این عکس حاج آقا نیست
حاجی خیلی ساله که مرده!

لقمه ای برایش می گیری و می گویی:
عزیز هر دوشون به رحمت خدا رفتن.

چرخاندن نگاه متعجبش از قاب عکس به حودت را که می بینی،
از آشفته تر کردن خاطر آشفته اش پشیمان می شوی.
و پیرزن را در اتاق رو به حیاط تنها می گذاری.

و باز صدای چرخ های واکر است ،
که به گوشت می رسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *