ما توی قصه های هم هستیم

ما توی قصه های هم هستیم

سرمون به زندگی خودمون گرمه ولی خبرنداریم اثراتمون روی همدیگه آنقدر زیاده .

دیروز با خوندن داستانی که پدرپدربزرگ بچه هام توی قسمتی از اون سالم و سرحال بود و توی مغازه ش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو به مشتری هاش میفروخت. زنده بود و داشت زندگی ش رو میکرد شاید کارش شاید هم برخوردش که فکر نمی‌کرد مهم باشه اون هم پنجاه سال پیش،باعث شده توی ذهن یه پسر بچه چنان موندگار بشه که امروز، سی چهل سال بعد از مردنش پاش باز بشه به قصه ای که یادش رو تو سر خیلی ها بندازه و انگار نه انگار که مرده توی ذهن ما جوری تصور بشه که ایستاده و کوپک نفت ناصر رو پرمیکنه، بابا حاجعلی روحشم خبر نداشته که تاثیر چند لحظه هم صحبتیش با یه بچه کوچیک موضوعی میشه برای فکر کردن عده زیادی از مردم که یا ندیدنش یا اصلا نمیشناسنش،
اینکه چطور میشه روی هم اثر میذاریم و توی قصه ی هم میریم رو نمیدونم ولی خدا کنه چیزی که تو ذهن هر پسربچه و دختربچه و زن و مردی که نوشتم خوب باشه و حداقل شخصیت منفوری توی قصه های دیگران نباشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *