نیمه خالی

نیمه خالی

شری خانم در خراب کردن هر حس و حال خوبی تخصص داشت،
سن وسالی ازش گذشته بود ولی عادت داشت یک ژست امروزی و همه چیز دانی نوع دوستانه به خودش بگیرد و تا تو یا هرکس دیگری را مشغول انجام کار خوشایندی می دید که حالت را خوب کرده بود، طوری لذت را برایت کوفت می‌کرد که آن سرش ناپیدا .
اگر بهترین و خوشمزه ترین غذای دنیا را هم می پختی وجلویش می گذاشتی چشمهایش را بالا وپایین می‌کرد و می‌گفت : اوووم بر عکس این دفعه چه جاافتاده؟
یا لقمه نان و پنیر را توی دستت میدید که نصفش کنده شده و توی لپت بالا وپایین می‌رود خیلی نگران نگاهی به سرتاپایت می‌انداخت و می‌گفت : عجب جراتی داری که توی این سن وسال هنوز پنیر می‌خوری! اونم چی پنیر تبریزی! سکته که با کسی شوخی نداره نمک این پنیر رگ های قلبت و میبنده و تموم!
اگر توی عروسی سوفیا لورن هم شده بودی، امکان نداشت به شری خانم بربخوری و دلداری هایش را نشنوی که: حالا گن پوشیدی و شکمت تا اون ور میز رفته؟ یا چروک های دور لبت چقدر زیاد شدن نکنه مال کرم پودره که زدی؟ انگار جوب تو صورتت درآوردن!

دیروز هم که بابای بچه ها را توی کوچه دید که با صورت آفتاب سوخته و لبخندی بر لب از کوه برگشته است و بعد از چند ساعت پیاده روی و گز کردن کوه های بلند و ناهموار یک بغل سیرک و والک توی کوله اش دارد ، قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت : شما که نسل هر چی سبزی کوهی رو از بین بردی . ای بابا!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *