آینه

بالاخره روبروی یک نویسنده نشسته بودم درست روبرو و در کمترین فاصله.
زنی زیبا و دوست داشتنی که سن و سالش از من بیشتر بود.در همسایگی خواهرم زندگی می‌کرد. شانس آوردم که آن روز جلوی در خانه اش، به هم برخوردیم و به هم معرفی شدیم. او بود که از علاقه من به نوشتن خبر داشت و من را برای نوشیدن یک فنجان چای به خانه اش دعوت کرد.

از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم. کتاب هایش را روی میز کنار سینی چای چیده بود و در موردشان حرف می‌زد. همه چیز همانطور بود که همیشه آرزویش را داشتم. به جز حس عجیبی که توی فضا جریان داشت که نمی دانستم چیست. احساس مورچه ی ریز و کوچکی را داشتم که زیر ذره بینی گیرکرده باشد و این دم و آن دم است که آتش بگیرد.هر چه بود کار نگاهش بود که جزء جزء وجودم را موشکافانه می کاوید و زیر نظر داشت. حس بدی که راحتم نمی گذاشت و سر رشته کلام را از دستم بیرون می‌ آورد .
خودم را شخصیت بعدی نوشته اش می‌دیدم که لابلای صفحات کتاب به دنبال داستان تمام نشده اش می دود ، زنی سردرگم که از نوشتن، فقط شروع کردنش را بلد بود. زنی که هر اتفاقی او را از ادامه نوشتن مایوس می‌کرد….
حرفهای مان تمام شده بود ولی من هنوز توی عمق چشمهای رنگی زن دست و پا می زدم. با هر جان کندنی بود خودم را جمع و جور کردم. دستی به موهایم کشیدم و زیر روسری محکمشان کردم. نخی از روسری به تراشه ناخنم گیرکرد و کشیده شد. نگاهش روی ناخن های جویده شده ام ثابت ماند. انگشتانم را جمع کردم و به بخار چای توی فنجان که دیگر داغ نبود، نگاه کردم. سرم را برای تشکر و خداحافظی بالا آوردم. زن نگاهش را دزدید و با دست مشت شده به میز اشاره کرد و گفت : چای تون رو نخوردید سرد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *