شغل

اولین درآمد از فریلنسری بود که دریافت می‌کرد . حالا زیر اسمش پنج تا ستاره روشن داشت و یک عالمه ظرف توی سینک که باید شسته می‌شد. با خودش فکر کرد اگر این چند روز را که به جای کار فرهنگی کردن صرف سابیدن خانه کرده بود الان همه جا از تمیزی برق می‌زد و مجبور نمی شد روی اجاق گاز را پیش از دستمال کشیدن جارو کند.
به قول مادربزرگ هر نوشی نیشی داشت و برای جا افتادن توی پونیشا حالا حالاها باید بسته برنزی و طلایی می خرید و چشم به راه بود که کی یک کتاب فلسفه سیاسی مانندی روی دست کسی باد کند و تعداد صفحاتش هم زیاد باشد و نتواند به ورد تبدیلش کند و چاره ای جز سپردنش به دست او نداشته باشد. تا در عوض خلاصه کردن و تایپ این همه لغت، ستاره های زیر عکسش پرنور شوند و چشمش مثل دلش بسوزد که کاش وقتش را برای کارهای عقب افتاده اش گذاشته بود.
دل توی دلش نبود که توی جلسه نوشتن کتابی که مزدش را پیش پیش گرفته بود،چه درشت هایی را قرار بود بشنود و رویش نمیشد  لب از لب باز کند که تقصیرکار بود و برای چندرغاز پول و چند تا ستاره کارش را عقب انداخته بود.
از ته دل آهی کشید و لیوان های شسته شده را توی کابینت چید که برود سراغ قابلمه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *