پرنده

پرنده ای کوچک روی شاخه درخت که توی باد ملایم صبح تکان می خورد پرید. به تکه های پراکنده ی ابر توی آسمان آبی نگاه کرد و صدای نازکش را توی باغچه ریخت.چشمان درشتش به درشتی چشمان شهلا توی آن صورت سفید بود. همان چشم ها که با تعریف ازکلاس های جورواجور خودشناسی که با دوستش رفته بود و سالها برایش وقت گذاشته بود ، برق میزد یا وقتی از قدرتهای درون آدمی  و فرکانس های مختلف انرژی یا ازعصر آکواریوس حرف میزد مثل دو گوی درخشان توی روشنی چهره اش می درخشید

دیروز عصر که همه مهمان های مامان توی باغ نیمه تاریک نشسته بودند و به شاخه بی برگ خرمالو که چند تا جوانه کوچیک ازنوک شاخه هایش بیرون زده بود نگاه می کردند. هر هفت نفرشان شالهای کلفت روی دوششان را محکم دورمان پیچیده بودند و در حسرت گرمای آتش ، به خاکستر سرد و خاموش توی اجاق چشم دوخته بودند. فقط شهلا دستهایش را رو به خورشید نارنجی که درآسمان غرب پایین وپایین ترمی رفت بالا گرفته بود تا در بهترین زمان تبادل انرژی برای نجات بشریت دعا کند و توی آن چشمهای درشت همه چیزبود جزترس ازآینده
– حالا که وقت استجابت دعاست آرزو میکنم که کاش تا بهار دیگه همین وقت دامن شهلا هم مثل شاخه های همین خرمالو سبزبشه
لبخند پهنی روی صورت شهلا ریخت و چشمان درشتش با تردید از دوست مجرد دوران مدرسه اش به سمت زنی چرخید که این را گفته بود:
– وای خاله جون ممنونم بعد از ده سال هنوز فکرمیکنم برای مادر شدن جوونم
– هر کاری باید به موقع انجام بشه شهلا جون من همسن تو که بودم دوتا بچه داشتم
چشمهای دوست شهلا توی صورتش چرخید نگاه ناراضی اش روی زن ثابت ماند و گفت:
– شهلا اصلا قدرت نداره همه که مثل شما قوی نیستند
– قدرت برای چی ما زنها برای مادر شدن همه چیز رو داریم نیازی به قدرت بیشتری نیست
– دوست عزیز ، این جور مسائل خصوصیه باید خودشون تصمیم بگیرند
باد سردی که وزید همه  را سرپا کرد جمعیت بیشتر از آنی بود که توی یک ماشین جا بگیرند  شهلا سنجاق روی سرش را محکم کرد و رو به دو نفری که قدم زنان راه نیم ساعته خانه را در پیش گرفته بودند گفت:
– وایسین منم با شما میام
صدای خنده دوستش با قارقار دسته ی کلاغ ها در آسمان غروب در هم پیچید
– مطمئنی شهلا ؟ من چنین قدرتی در تو نمی بینم
وقتی شهلا ازصندلی عقب ماشین برای دوستانش که توی کوچه باغ راه میرفتند دست تکان داد شب شده بود .

پرنده هنوز روی درخت آوازمی خواند که سایه قوش از سرش گذشت و چشمان درشتش هنوز رو به آسمان بود که پرهای رنگی کوچکش توی آسمان باغچه پاشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *