می خواهم زنده بمانم

زمین سفت و محکم بود وسرسختانه جلوی ضربات کج بیل مقاومت می کرد. علف های سبز و کوتاه بر عکس شاخه ی خشک شاتوت پیر که تا کشیدمش از زمین بیرون آمد، ریشه های افشانشان را توی خاک گره زده بودند و کنده نمی شدند. همسر آمد . یکی دوتا به شانه ام زد و گفت : مردک من ! و بعد بیل را گرفت و طریقه زیرورو کردن خاک با کمر راست را یادم داد.

باران که شروع شد کف پایم از رد فشار بیل ذوق ذوق می کرد . با لبخند به تکه خاک بیل خورده که با کود مخلوطش کرده بودم نگاه می کردم و تاول های کف دستم را می مالیدم و از اینکه برای فردا وفرداها کلی خاک برای کندن داشتم خدا را شکر میکردم. همینطور از هیولای درونم به خاطر کم کردن سایزش ممنون بودم. تا دیروز آنقدر بزرگ بود که راه نفسم را می گرفت و با هر کلمه ، اشکی از چشمم بیرون می ریخت .یعنی خدایی اگر آقای فقیهی زودتر یادش افتاده بود که هر سوالی از او داریم توی استوری اش بپرسیم این همه مکافات نکشیده بودم. اصلا خبر نداشتم اهالی کوچ انقدر با معرفتند که به این زودی و خوبی دغدغه ات را می فهمند وجوابشان درست می زند به هدف سوالی که مدتها ذهنت را مشغول کرده بود .چیزی که راه را نشانم داد این بود که بزرگ مرد کوچینگ توی تنهایی هایش با یاد خدا آرام می شد و دلتنگی هایش را با مشکل درونش که با اسم صدایش می زد در میان می گذاشت .البته ازرفتن به روان پزشک هم خجالت نمی کشید .

اینکه او هم دلتنگ و غمگین می شد نجاتم داد و خیالم را راحت کرد .نه اینکه از غصه دیگران خوشحال باشم .فهمیدن اینکه همه آدمها گاهی توی زندگی کم می آورند حالم را خوب کرد. این که توی رفاقت با خدا کم گذاشته بودم و در جواب همه خوبی هایش و داشته هایم فقط ناسپاسی تحویلش داده بودم را با کمی فکر وسرچ توی گوگل فهمیدم که همان یاد خدا بود. هیولا هم اسمی جز خودم نداشت .اصلا خودم بودم که همه چیز را از چشم هیولا زشت وتاریک می دیدم .

از خودم خواستم که به جای حسد در رقابتی سازنده شرکت کند. برود وچیزجدیدی یاد بگیرد وآنوقت به همه کسانی که جلویش دارند می دوند سرعت و همت را نشان بدهد. از خشم و کینه درونم خواستم که کمی کوتاه بیایند و قدردان روزهای خوش وخاطرات خوبی باشند که روزی با مردم عصبانی امروز داشتند و حالا در استوری به جای شمردن بوته های جنگلی و گل توی باغچه  از برنامه رادیویی امشبم نوشتم که قرار است ساعت نه ونیم شب ازرادیو البرز پخش شود .چشم هایم را بستم عهد کردم که خودم را با تمام چیزی که هستم دوست بدارم

و حالا به آسمان نگاه میکنم که مجالی برای زیارت قبور می دهد یا نه ؟ حلوا وخرمایی که قرار است زینت بخش مزار تازه گذشته مان باشد را از فریزر بیرون آورده ام و به مردی فکر می‌کنم که تا چند روزپیش روی خاک نفس می کشید .تا همان روزی که نعمت زندگی اش ته کشید و تمام شد و به همین سادگی روزی من و هیولاها و احیانا فرشته هایم خواهیم مرد و روی زمین را ترک می کنیم ولی تا آن روز می خواهم زنده بمانم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *