تعمیرکار

احسان با شنیدن صدای مکبر یک وری توی جانماز ایستاد. خودش را توی صف اول تصور کرد که پشت سر امام جماعت ایستاده و قامت می‌بندد. چقدر دلش بوی درودیوار گلاب خورده مسجد را می‌خواست. دست‌هایش به پشت گوش نرسیده صدای چند مشت محکم روی در بلند شد وبدنش را تکان داد. آب دهان توی گلویش پرید. بلند و سرفه کنان پرسید: کیه؟ صدای بچگانه مجید از پشت در جوابش را داد. دستش را به دیوار کشید و چراغ را روشن کرد. پسر همسایه با لبخندی پهن سرش را از لای در تو آورد :
_سلام احسان میتونی یه توک پا بیای خونه ما برق تلویزیونمون رو درست کنی؟
احسان با تعجب نگاهش کرد و آرام و من من کنان گفت:
_مگه تلویزیون نو هم برقش قطع میشه؟
_ نمیدونم روشن بود ها! یه دفعه خاموش شد.
_نمیتونم بیام. به جون اقام خونه مون تنهاست.
مجید از لای در دست احسان را گرفت و کشان کشان بیرون برد و گفت:
_نماز مسجد تموم نشده برمیگردی. منم خونه تنهام. تو رو خدا احسان الانه که مرادبرقی شروع بشه یه نگاه بندازی تمومه
احسان لای در را پیش گذاشت. پای کوتاه‌ترش را با دست جلو کشید و با قدم‌های تند خود را پشت سر مجید به خانه شان رساند.توی خانه ساکت و تاریک بود. مجید دود شده بود و به هوا رفته بود. تلویزیون قدیمی با در بسته سرجای همیشگی اش بود. می‌دانست که لامپ تصویرش سوخته و دیگر روشن نمی‌شود. خودش چند بار تعمیرش کرده بود.چشمش را دور اتاق چرخاند. چند بار مجید را صدا زد صدای قژقژ آرامی از تلویزیون خاموش قدیمی شنید. درهای چوبی تلویزیون به آرامی باز شد و دستی فانوس به دست از توی آن بیرون آمد. درست مثل دستی که توی آینه دیده بود. لنگ لنگان کمی به عقب رفت. جیغ توی گلویش گیر کرده بود. توی راه پایش به لبه فرش گیرکرد و تنه اش به تلویزیون نوی کنار دیوار خورد. تلویزیون روی پایه اش چرخید و به شیشه روی زمین خوابید.  صدای خرد شدن شیشه بچه ها را از سوراخ هایشان بیرون کشید. یکی از پشت پرده بیرون آمد یکی از جا رختخوابی بیرون خزید و مجید هنوز توی تاریکی اتاق تلویزیون نشسته بود و بی خبر از همه جا هو هو کنان فانوس و دستهایش را زیر چادر تکان می‌داد. صدای صلوات بلندی از توی مسجد به گوش رسید. نماز تمام شده بود. بچه ها یکی یکی از کنار احسان که روی زمین ولو بود و خون و اشک از دماغش میریخت به بیرون فرار کردند اعظم خانم ذکر گویان مهتابی را روشن کرد و چشمش که به احسان و تلویزیون شکسته افتاد هوار بلندی کشید و چهار انگشتی کوبید توی صورتش و گفت:
_ یا قمر بنی هاشم خیر نبینی مجید چه بلایی سر بچه مردم آوردی؟
احسان کیسه یخ را از روی دماغش برداشت یک قلوپ از لیوان آب طلای کنار دستش خورد و به مجید که هق هق کنان جای کمربند آقاجانش را می مالید نگاه کرد وگفت :
_ دایی جان به جون اقام خودم درستش میکنم براتون
مادر مقنعه نماز به سر نیشگون ریزی از پای علیل احسان گرفت و گفت:
_ آخه تو خبر مرگت اینجا چه غلطی میکردی؟ بذار حاجی از سفر بیاد میدم پوست از سرت بکنه. حتما خبرت باز روح دیده بودی که تلویزیون به این گندگی رو زدی داغون کردی
با شنیدن اسم روح رعشه ای آرام در بدن احسان پیچید. هیچکس حتی مادر حرفش را باور نمی کرد. مگر تقصیر او بود که نفت چراغ های خانه را دزد می‌برد. مگر او گفته بود که آینه بین بیاورند؟ چرا توی آنهمه پسر بچه نابالغ فقط او توانسته بود آن چشمان سفید و دستان بیرنگ فانوس به دست را توی کاسه آب ببیند که حالا بشود مسخره دست بچه ها و تو سری خور بزرگترها؟  آخ اگر پاهایش علیل نبود همین امشب این خانه و محله را می‌گذاشت و می‌رفت . به تلویزیون خالی قدیمی که قرار بود گنجه کاسه بشقاب ها بشود نگاه کرد. پاکشان به خانه رفت تا تمام پول پس اندازش ازتعمیر وسایل برقی را برای خرید تلویزیون جدید به بابای مجید بدهد. تنهایی درد دماغ شکسته را از یادش برده بود.
معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *