بمب ساعتی

بمب توی ذهن من شبیه مداد بزرگی بود که نوکش حسابی تراشیده شده باشد مدادی سفید با نوکی سیاه و پهن که گاهی بدون اینکه منفجر شود توی خانه ای جا خوش می‌کرد سرش را با فاصله کمی از تلویزیون یا کمد خانه نگه می‌داشت و روی فرش پر از آجر و خاک و کنار رختخواب بچه ای که می‌خواست مشق شبش را بنویسد دراز می کشید . بمبی خاموش و سرد که در دلش طوفانی از ویرانی جا خوش کرده بود. همیشه این تصور بعد از شنیدن صدای آژیر قرمز و بمباران هوایی به سرم وارد می‌شد و بمب یا موشکی را به نظر می آوردم  که به خراب کردن دیوار یا سقف خانه ای بسنده می‌کرد و در انتظار ورود  افراد متخصص می نشست تا خنثی شود  و گاهی شیطنتش گل می‌کرد و زودتر یا حین خنثی سازی  می‌ترکید. بامب به همین راحتی . دیدن آنهمه عکس از بچه های یک پای لب مرز هم مزید بر علت بود گوجه فرنگی هایی که در مناطق شیمیایی شده کشت شده بودند و آدمها را صدها کیلومتر آنطرف تر میکشت و دلهره ای همیشگی از عوارض ناگزیر جنگ که ممکن بود هر لحظه یقه ی یک نفر را بگیرد دورانی که فکر می‌کردیم تلخ ترش آمدنی نیست و حالا خبری از بمب های باریک و سرد نیست توی خانه ها نشسته ایم و هر لحظه در انتظار انفجار بمبی هستیم که دیدنی نیست. شکلی ندارد که متوجهش باشیم. متخصصی نیست که خنثایش کند. با هر بیرون رفتن و تماس ممکن است چاشنی اش را فعال کنیم و صدای انفجار را دو هفته بعد بشنویم و همینش بد است. ترسناک است. میمیری و شهید که محسوب نمی شوی که هیچ برای تشییع هم هیچکس حاضر نمی‌شود. آدم‌هایی که جانشان را با همین بمب نامرئی از دست داده اند کم نیستند غریبه هم نیستند خیلی هایشان از اقوام دور و نزدیکت بوده اند افرادی که می‌شناختیم شان و حالا با بازی با چاشنی بمب کرونا در قعر گورها خوابیده اند مردان و زنانی که قرار بود قرن جدید را به زندگی بگذرانند نه به مرگ و آفتاب با تمام توانش بر زمستانی که نیامد می تابد هوا با همه ی زورش زیبا و لطیف است و فکر دائم جوانه می‌زند و تو را به بازی با چاشنی بمبی فرا می‌خواند که شاید اینبار عمل کند باور کنید خانه بی مادر مثل پسر بی پای افغان است که لنگ لنگان به دنبال توپ سرنوشت می دود باور کنید خانه بی همسر تا ابد معلول باقی می ماند با بمب کرونا بازی نکنیم توی خانه بمانیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *