انتخاب

بین لاشه ها ایستاد بوی تعفن شان پوست بینی اش را چین انداخت .بی اعتنا به آن بوی تند، با سنگینی توی لجنزارش قدم زد. چند بار چشمانش را چرخاند و به ذهنش فشار آورد تا بالاخره پیدایش کرد. به خودش افتخار می کرد که اجازه از بین رفتن هیچکدام شان را نداده. این یکی را هم با هر جان کندنی بود نگه داشته بود. هر چند که مدتی فراموشش کرده بود ولی شکر خدا هنوز هم وجود داشت. با دقت و وسواس لاشه را  از لابلای بقیه جنازه ها بیرون کشید. بوی گند زیر دماغش زد. ریه اش سوخت نفسش را حبس کرد و دو دستی لاشه را به سینه اش چسباند و با خود کشان کشان به اتاقش برد. در تمام عمرش هر شب هم آغوش گذشته ای بود که خیال ترک کردنش را نداشت تحمل زندگی با خبرهای خوب و بدش برایش دشوار بود با هر قدمی که بر می‌داشت تکه ای از گورستان گذشته که در خود حمل میکرد روی ذهنش آوار میشد. تا به تختش برسد به بی پناهی اش فکر کرد. به بی یار و یاوری اش، به این که هیچوقت کسی را نداشته که پشتیبانش باشد و حالا که بعد از یک عمر تنهایی کسی پشتش را گرفته و از او دفاع کرده باورش برایش ممکن نبود. چقدر آرزوی این حمایت را داشت. انگار که آفتاب توی دلش روشن شده باشد احساس گرما میکرد از یک توجه معمولی از یک حق به حق دار رسیدن جزئی آنقدر خوشحال بود که باید آن را با کسی تقسیم می‌کرد و حالا چشم در چشم خاطره ای متعفن بود از سالها پیش . زمانی که انتظار کمک داشت و تنهایش گذاشتند. حق را به همه دادند الا او که درست می گفت. از همان بیست سال پیش که آن صحبت های تلخ را شنیده بود تمام خاطره گند را با خودش به  این طرف و آن طرف می کشید یادگاری چندش آور که با لبخندی پهن سر بر بالش او داشت. با چشمانی پر از اشک پتو را کناری زد و خود را در آغوش لاشه انداخت. لاشه ای که به انتخاب خودش به بستر آورده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *