باباجان و چخوف

نمی‌دانم که چرا وقتی از چخوف می‌خوانم به یاد باباجان می افتم. شاید این شباهت به خاطر نشاط چهره چخوف که از زندگی آکنده است در ذهنم می آید. او هم چهره ای موقر و ریشی کم پشت دارد. با خطوطی حاکی از خستگی که عمیقا بر چهره لاغر و رنگ پریده اش حک شده ،  درست مثل صورت باباجان .
او هم مثل بابابزرگ هیچ وقت آرام وقرار ندارد و همیشه شوخی می‌کند. حتی در سال های آخر عمر هم به شوخی های خود ادامه می‌دهد. همیشه لبخند به لب دارد و قهقهه های زیبایش فضا را پر می‌کند. مهربان، آرام، بخشنده و بسیار انسان است.

شاید هم با خواندن داستان شکارچی چخوف، باباجان را “یگر ولاسیچ” می‌ بینم. مردی قد بلند ، با شانه های باریک که به جای کلاه سوارکاری سفید، کلاه شبگاه دور دار مشکی روی سر خوش ترکیب و موهای سفیدش جا خوش کرده است. همانطور با قدم های کاهلانه در حاشیه کوچه باغ، سلانه سلانه پیش می‌رود. به جای  ساک شکار که باقرقره ای در آن قرار داشته باشد و از شانه اش آویزان باشد، باباجان پای چند تا گنجشک کوچک که آفت مزرعه اند را در دست دارد و تفنگی ساچمه ای در عوض تفنگ دولولی که یگر چخماقش را بالا آورده توی دستش است. باباجان هم  مثل “شارا میکین” در سال شمار زنده، چشمان آبی وکمرنگ مهربان دارد و خنده غم انگیزی بر لب‌هایش دیده می‌شود.

چخوف فرزند مردی بود که برده به دنیا آمده بود و چنانچه پدربزرگش دست به تلاش نمی‌زد و آزادی خود را در ازای سه هزار و پانصد روبل نمی خرید، چخوف هم برده به دنیا آمده بود.
و من بدون باباجان که غرق شدن توی کتاب را یادم داد و دنیایی پر از خاطرات باشکوه کودکی را برایم ساخت، نمی دانم چقدر “آزاد ” زاده می‌شدم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *