پاف… پاف

وسط خواب با صدای بچه گربه ها از خواب بیدار شدم ، با وحشت چشمم را باز کردم و با احتیاط سرک کشیدم ، یاد پنجه های کوچکشان افتادم که مثل انگشتان ماساژورهای تایلندی توی فیلم ها روی کمرم توی خواب بالا و پایین می‌رفتند. همان شب تابستانی که پنجره اتاق را باز گذاشته بودم و نصفه های شب گربه ای روی بدنم رژه می‌رفت.

زیر تخت و گوشه های اتاق را گشتم از هیچ بچه گربه ای، خبری نبود. حتما باز هم خیالاتی شده ام یا خواب بچه گربه ها را دیده ام.

سرشبی که دکتر توی مطبش به عکس شفاف ریه ام نگاه می‌کرد و جواب منفی آزمایش کرونا و سارس و آنفولانزا گیجش کرده بود یاد بچه گربه هایی افتادم که صدای خس خس شان از توی نفسم بیرون می آمد و از خواب بیدارم می‌کرد.

باید زودتر از این بالش پر قویم را عوض می‌کردم و قضیه اسپری ها را جدی می‌گرفتم .

خیلی زودتر از اینکه بچه گربه ها بزرگ شوند و راه نفسم را ببندند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *