آهو، هین واگنر

معروف ترین نابینایی که می‌شناختم آهو بود. سن وسالی ازش گذشته بود و توی کلاس خانم بحرینی با خط بریل قرآن می خواند . حاجی هم توی همان کلاس بود . زنش مرده بود وپنج تا بچه اش سروسامان گرفته بودند . حتما توی صدای آهو چیزی شنیده بود که خاطر خواهش شده بود و با یک دسته گل بزرگ و هزار امید وآرزو رفته بود به خواستگاری اش . ولی امان از برادر های طماع آهو که پایشان را توی یک کفش کرده بودند که :

_نه! ما دختر به پیرمرد زن مرده نمی دهیم که خواهرمان بشود کلفت او و عروس دامادهایش

آهو هم که دل به مهر حاجی بسته بود یک روز خودش را به اکرم خانم که در همسایگی آنها زندگی می کرد ، رساند و شناسنامه اش و کمی پول را که توی یک دستمال پیچیده بود به او داد و از او خواست که پنهان از همه تا چند روز تکه ای نان از پنجره به دستش برساند. بعد با ظاهری غمگین و اخم های گره کرده از جلوی برادران خشمگینش گذشت. عصا زنان به اتاقش رفت و پیش از آنکه در را به روی خودش ببندد گفت :

_چطور برای شما و زن هایتان آشپزی کنم و بشورم و بسابم کلفتی نیست ؟ برای خانه خودم بکنم کلفتی ست ؟

این را گفت و در مقابل نگاه متعجب خانواده رفت توی اتاقش و بسط نشست .دیگر نه مثل هر روز کارهای خانه را کرد . نه به کلاس قرآن رفت و نه غذا خورد .مادر بینوا،  بی خبر از نان های بربری که از پنجره اتاق به دست آهو میرسید، پسرها را جمع کرد و ناله وشیون کنان گفت که:

_ خواهرتان از دست رفت و اگر بساط عروسی اش را با حاجی مهیا نکنید، شیرم را حلالتان نمی کنم.
برادران که توی این چند روز تمام خانه را به دنبال کارت بانکی و مدارک آهو زیر ورو کرده بودند یکصدا گفتند :

_آخر با کدام شناسنامه؟

که صدای خنده های آهو پاسخشان را داد.

تا اینجا آهو قهرمان نابینای من بود تا اینکه با هین واگنر آشنا شدم

نابینایی که رکورد رانندگی با سیصد وبیست ودو کیلومتر در ساعت را در کتاب گینس به نام خود داشت. سرعتی که برای اغلب افراد بینا هم دست نیافتنی ست . اینکه قهرمان دوی ماراتون و دوچرخه سواری نابینایان است که بماند .از پرواز با هواپیما و چتر بازی اش را هم چیزی نمی‌گویم .

مرد جوانی که مردم زیادی در سراسر جهان سخنان انگیزشی اش را شنیده و به وجد آمده اند به ویژه این حرفش که من را هم تکان سختی داد :

” اینکه بهتر است نابینا باشیم و چشم اندازهای خارق العاده ای داشته باشیم تا اینکه ببینیم و هیچ چشم انداز و رویایی نداشته باشیم.”

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *