کار خوب

کار خوب

بعضی از روزهای بارانی لذت بخش وهیجان انگیزند. اما این یکی نبود .این یکی بوی بد می‌داد. همه خیس شده بودند و بارانی های بدبو تنشان بود بنیتا که کنار مامانش روی صندلی نشسته بود دماغش را گرفت و گفت :_اه اینجا بوی بد می آید. خانم پیری با پالتوی آبی نزدیک به آنها ایستاده بود. مامان خیلی آرام زیر گوش بنیتا گفت:_پامیشوی تا این خانم جای تو بنشیند؟ بنیتا شانه هایش را بالا انداخت و گفت : _نه چرا من ؟من خیلی خسته ام! مامان دیگر چیزی نگفت. بلند شد و صندلی خودش را به پیرزن داد. خانم پیر لبخند کجی زد و به زور هیکل چاقش را توی صندلی جا داد و شروع کرد به گشتن توی کیفش . بنیتا بین او و شیشه وسط واگن گیر کرده بود. از همه بدتر بوی پالتوی باران خورده پیرزن بود که حال بنیتا را بد کرد. بنیتا با کوله پشتی بزرگ و سنگینش کنار مامان وسط قطار ایستاد. با اخم به پیرزن نگاه کرد که هنوز سرش توی کیفش بود. به مامانش گفت :_همین امروز که چند بار دور سالن ورزش دویده بودم باید جایمان را به این خانم می‌دادیم ؟_امروز و فردا ندارد. ما همیشه باید مراعات حال بزرگترها را بکنیم_این خانم حتی از ما تشکر هم نکرد_ایرادی ندارد دخترم ما کار خوب را چون خوب است  انجام می‌دهیم نه برای تشکر دیگرانهمین موقع پیرزن پالتوی بنیتا را کشید و گفت :_بیا دختر خوب بالاخره پیداش کردم. این گل سر را خودم درست کردم میخواستم آن را به نوه ام بدهم که حالا می دهم به تو که انقدر مهربان ومودبیبنیتا با لبخند به مادرش نگاه کرد و بعد از تشکر از خانم پیر با هدیه زیبایش از قطار پیاده شد.

#معصومه_ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *