هلیا و هیولا

هلیا موهای قهوه ای روشن و کله گردی دارد یک اتاق خیلی قشنگ هم دارد با دو تا پنجره کوچک و یک تخت سفید. ولی یک مشکل هم دارد آن هم این است که هر شب موقع خواب، توی اتاقش صداهای عجیب و غریب می‌شنود. صدای خش‌خش، تق‌تق، پیف‌پیف و کلی صدای دیگر. انگار نه انگار که موقع خواب است و صبح زود ساعت زنگ می زند وهلیا کوچولو باید برود به مدرسه . هر چه پتو را روی سرش می کشد و هر قدر چشم هایش را روی هم فشار می دهد خوابش نمی برد که نمی برد .یک شب که  دیگر هلیا تحمل شنیدن آنهمه سروصدا را نداشت توی جایش نشست ، انگشتش را به طرف سایه روی دیوار تکان داد و گفت : ای بابا خسته شدم نا سلامتی اینجا اتاق من است سوسک به این بزرگی از کجا آمده ای ؟خجالت نمیکشی انقدر جیرجیر میکنی ؟  سوسک روی دیوار اینطرف و آنطرف را نگاه کرد و گفت به من میگویی سوسک هلیا خانوم ؟ من کیف مدرسه ات هستم خودت من را به جا رختی آویزان کردی یادت نیست ؟ هلیا کمی چشم هایش را مالید وکیف مدرسه اش که توی تاریکی شکل سوسک شده بود را شناخت و گفت : چه بامزه فکر کردم تو یک سوسک هیولایی که از بزرگترین دمپایی دنیا هم نمی ترسیهنوز حرفش تمام نشده بود که سایه گرگ روی دیوار دهان بزرگش را باز کرد ، زوزه بلندی کشید و با دست سیاه وباریکش شاخک های بلند سوسک را گرفت محکم تکان داد و گفت : ولی من مثل این سوسک نیستم من یک هیولای ترسناکم که تا تو را نخورم از اینجا نمی روم .بعد دم بلندش را که مثل جارو بود به روی میز کنار تخت کوبید و خود را تا سقف بالا کشید .هلیا که دختر دانا و شجاعی بود می دانست توی تاریکی سایه ی بعضی چیزها با هم شکل های عجیب و غریب میسازند فکر کرد که این زشت ترین سایه ای است که تا به حال دیده است با اینکه دندان های تیز هیولا ترسناک بود هلیا با دقت به پشت سرش نگاه کرد درخت توی حیاط را دید که با حرکت باد تکان میخورد به طرف پنجره رفت و پرده را کشید دیگر روی دیوار خبری از هیولا نبود . روی تختش رفت و با خیال راحت گرفت خوابید

#معصومه_ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *