نامه

امروز روز دوم است که برایت نامه می‌نویسم . نمی‌دانم چرا تا اسم اجباری می آید فقط دل نیست که تنگ می شود یکهو چنان راه این گلو هم می آید وچنان اشک به پشت این دوتا چشم هجوم می آورد که انگار یک شبه تمام مرثیه امام حسین را زیر این گوش ها زمزمه کرده باشند. اصلا نمی‌دانم این بغض چیست که همه جا پیدایش می‌شود. توی رختخواب، سر سفره ناهار یا حتی موقع شستن لباس هایت. خدانکند یه وقتی گذری عکست جلوی چشم بیاید که آن‌وقت دیگر هیچ. اگر جلوی اشک را بگیرم آب دماغم راه می‌افتد و اگر آن را هم بی خیال شوم سرفه امانم را می برد .می دانی پسرم تازه فهمیده ام این روزها خدا را زیادتر شکر می کنم. آنهم به خاطر همه کارهایی که روی سرم ریخته واز صبح تا شب هم که بدوم تمام نمی شود .خوب که فکر می‌کنم می‌بینم کار همیشگی خانه خودش یک نعمت است و راه نجاتی ست برای گذراندن یک روز دراز شهریوری تا به بچه ات کمتر فکر کنی وقتی توی گرمای هوا با آن پوتین های سنگین قدم رو می‌رود و با سر گرد خیس از عرقش زیر آفتاب بشین پاشواش می‌کنند. خدا را شکر که تلفن هست و بعدازظهری توانستی تماس بگیری و از اوضاعت بگویی. خدا رو شکر آنقدر مرد هستی که از غذای خوب پادگان تعریف کنی نه از پدری که ازت درآورده اند واز صدایت معلوم است که درآورده اند. همین الان بغض آمد وقورتش دادم. توی دلم پر از بغض هضم نشده ست که نمی گذارد غذا از گلویم پایین برود. خدا خدا می‌کنم یکی دوکیلویی وزنم کم شود که وقتی می آیی نگویی کو آنهمه مادر مادر کردن هایت !روز دارد تمام می‌شود وشب با همه درازی اش از راه می رسد . توی شب که کاری نمی شود کرد . رختی نمی شود شست .رفت وروبی نمی شود کرد . یعنی خودت که می‌دانی من همان سر شب باید سرم به بالین باشد. حتما وقتی عضلاتت درد می‌کند وای مادر می‌گویی که صدایش بیدارم می‌کند و این بغض لامصب وقتی سرم روی متکاست راهی گلو نمی شود. نشسته توی جا به نور ماه روبرو چشم می دوزم و خدا را به خاطر اتاق چادری ام گوشه ایوان خانه شکر می‌کنم . به خاطر ملحفه ی بزرگ سفید که تا یک دریا اشک درش جا می شود .چشم هایم تارشده از گریه شب. یعنی از تو چه پنهان به خاطر دختر عمویم هم اشک می‌ریزم وقتی برای پسر یکی یکدانه اش که سرباز بود گریه می‌کرده . می‌دانی پسرم. خدا همیشه جای شکرش را باقی می‌گذارد . شکر خدا که به خاطر کرونا آموزشی ات کوتاه تر شده. شکر خدا که مام میهن هم مراقبت هست. شکر خدا که دو روزش گذشت

#معصومه_ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *