مرغ قرمز

روزی روزگاری مرغی در یک مزرعه زندگی می‌کرد که به خاطر پرهای قرمزش همه او را پرقرمزی صدا می‌کردند.روزی پرقرمزی در حال گشت و گذار و دانه خوردن بود که روباهی او را دید و آب دهانش به راه افتادسریع به خانه رفت و به همسرش گفت قابلمه را پر از آب کند و روی گاز بگذارد تا او ناهار را بیاورد بعد دوباره به مزرعه برگشتگشت و گشت تا پرقرمزی را توی مزرعه آفتابگردان پیدا کرد که داشت تخمه ها را از یک گل بزرگ بیرون می آورد و روی چادر شبی می ریخت. جلو رفت. سلام کرد و گفت: پرقرمزی اینجایی؟ دنبالت می‌گشتم _آره ننه اینجام چی خیره؟ _زنم براتون یه آشی پخته گفته بیام پی شما پرقرمزی بادی به غبغبش انداخت و گفت: به به چه کدبانویی! چی از این بهتر؟ پس بیا اینجا ننه تو دستات قوت داره دو تا بکوب پشت این گل ها تا دونه هاش در بیاد و زود بریم تا آش زنت ته نگرفته. روباه  خوشحال از نقشه ای که کشیده بود وسط چادرشب نشست و تند تند کوبید پشت گل آفتابگردان که هنوز اولی تمام نشده دومی جایش را گرفت . دومی رفت، سومی آمد. پرقرمزی یکی یکی گل های مزرعه را می چید و مثل لاستیک دوچرخه قل می داد دم دست آقا روباهه. آفتاب غروب کرد  و آفتاب گردان ها تمام نشدند . آقا روباهه آنقدر به پشت گل ها کوبیده بود که دست‌هایش ذوق ذوق می کرد. پرقرمزی هم بی خیال روی شانه مترسک مزرعه نشسته بود و هوا را بو می کشید، بعد با لبخندی بر نوک از روباه پرسید :  ننه چرا ولو شدی؟ بگو ببینم این بوی گند قابلمه سوخته که از خونه شما نمیاد؟

#معصومه_ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *