جشن تولد جادویی

کیان نفس نفس زنان دست از پارو زدن کشید.درست به موقع رسیده بودند. همانطور که پدربزرگ گفته بود. به شمع روی کیک تولدش نگاه کرد و به ستاره هایی که هم توی آسمان بودند و هم روی آب چشمک می‌زدند.چشم هایش را بست و آرزو کرد. قایق تکان کوچکی خورد. سایه ای آسمان پرستاره را تیره کرد و مثل ابری از بالای سرشان گذشت. چیزی را که دید باور نکرد. تته پته کنان از خواهرش پرسید : کیانا تو هم نهنگ رو میبینی؟ کیانا خنده کنان جیغی کشید و گفت : معلومه که میبینم پیشی هم میبینه از تعجب روی پای من خشکش زده. کیان خندید و گفت : انگار دوتا هستند یه مادر و یه بچه
_ کیان راستشو بگو چرا اومدیم اینجا؟ چه آرزویی کردی؟
_ آرزو کردم که شگفت‌اختر رو ببینم
شگفت اختر دیگه چیه؟ یادته پدربزرگ همیشه میگفت که شش ماه از سال تو یک زمان ثابت میشه این ستاره سرخ رو توی صورت فلکی نهنگ دید؟
_ آره واقعا چقدر شبیه نهنگه
کیان انگشتش را به طرف آسمان گرفت و گفت :
_ میبینی کیانا اون ستاره سرخ شگفت اختره
خیلی قشنگه ولی انگار داره ناپدید میشه آره میدونم عمرش کوتاهه ولی مهم اینه که دیدیمش
_ کاش پدربزرگ هم الان اینجا بود
_ اون تو دل ماست با چیزهایی که یادمون داده همیشه با ماست
_حالا که به آرزوت رسیدی بیا توی جای به این قشنگی با پیشی کیکمون رو بخوریم تولدت مبارک داداش کیان

معصومه_ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *