ابرماه

امشب مهتاب ابرماه نام گرفته، زیباتر و بزرگ تر از همیشه به سقف آسمان چسبیده. یک ماه گلی رنگ درشت. حتما ماه، رنگش را از شکوفه های صورتی درختان هلو، توی روستاهای کندوان گرفته یا لاله های کندر و گچسر که انقدر خوش آب و رنگ به نظر میرسد ، حتما بوی آنهمه یاس و اقاقی مستش کرده که اینطور رنگ به صورت گرد و تپلش دویده که یادش رفته توی اردیبهشت ماه هم باید ماسک بزند تا از کرونا در امان باشد. شاید آنقدر زیبایی طبیعت و سرسبزی البرز، حواسش را پرت کرده که آدم های این پایین را نمی بیند. که چطور با سر و شکلی عجیب، پیچیده در دستکش های لاستیکی و ماسک های رنگی این طرف و آن طرف می‌روند. با آرنج هایشان دکمه آسانسور را فشار می‌دهند و در را باز و بسته می‌کنند. چطور دست بچه هایشان را کیپ کیپ می‌گیرند که به چیزی مالیده نشود. آخر ماه چه کاری به این حرفها دارد. خیلی کیفش کوک باشد چند تایی موج را روی هم بغلتاند و مدی و جزری راه بیندازد.
اما خوبی ماه در این است که از پشت پنجره همه دیده می‌شود. از روی هر ایوانی و پشت بامی، برای دیدنش نمی‌خواهد بلیط بخری، یا دو برابر همیشه پول کرایه ماشین بدهی تا فاصله اجتماعی را رعایت کرده باشی. ماه به روی همه از پیر و جوان لبخند می‌زند، حتی برای شصت و پنج سال به بالا ها، مثل رعد و برق نیست که ترس را به دل آدم بیندازد. برق شهر را ببرد و مجبور باشی توی تاریکی بنشینی و به صدای طوفان و ریختن گوجه سبزهای ترد توی حیاط یا شکستن شاخه های درخت نارون پیر توی کوچه، گوش بدهی. حتما ماه گلی زیر بوته های سبز کوه، صورت سفید و گوشتالوی قارچ ها را دیده که از ترس آنهمه رعد و برق بیرون زده اند یا چشمش به برگ های سبز و پهن والک روشن شده که صورتش از خوشحالی اینطور برق می‌زند.خوش به حال ماه، ما که توی قرنطینه ایم و دستمان به آن قارچ ها و سبزی های کوهی نمی‌رسد. باید به همین قارچ ملارد خودمان توی هایپر محل رضایت بدهیم. باید دلمان دائم از همه چیز بلرزد. از دیدن پیرمردی با گردنی فروافتاده وقتی به قیمت روی برنج دست میکشد و پاکشان از مغازه بیرون می‌رود یا برای بچه هایی که توی سطل آشغال بدون دستکش و ماسک، دنبال بطری نوشابه می‌گردند. خوش به حال ماه که شیفت کاری اش شب است و این چیزها را نمی بیند. برای همین است که لپش از خوشی مثل گل انار سرخ سرخ است و از آن خون می‌چکد. اما زمین بیچاره که مثل ماه خوش به حالش نیست. حساب زمین با ماه از زمین تا آسمان فرق دارد. همه آدمهای سالم و بیمار، فقیرها و پولدارها، شهری ها و روستایی ها، همه و همه، هر روز رویش قدم می‌گذارند، گروهی زخمش می‌زنند و قدرش را نمی‌دانند عده ای هم هوایش را دارند و نوازشش می‌کنند،دوستش دارند ولی دستشان به جایی نمی رسد از هجمه اینهمه پلاستیک و بی‌تفاوتی خسته و کلافه اند، از اینهمه دود و آلودگی نفس هایشان بند آمده، از آزار زمینی که همین یکدانه است و قرار است برای همه باشد آنهایی که تازه آمده اند و قرار است بعدا بیایند، شاید یکی از این آدمهای خسته و نگران همین امشب سرش را توی چاهی کرده و درد دلش را توی آن ریخته که زمین لرزید. لرزشی خفیف و کشدار در همین نزدیکی ها، زیر پوسته همین تهران خودمان. شاید دل دماوند از این همه بی توجهی و درد به آتش کشیده شده که زیر نور ماه گلی، آه سوزانی برآورده، شاید دل زمین برای ما موجودات گیج و ترسان لرزیده که نمی‌دانیم از ترس کرونا توی خانه بمانیم یا از وحشت زلزله به بیرون بدویم شاید…

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *