قحطی

توی خوابش ده دوازده ساله ست گوشش را گرفته تا صدای کوبیده شدن پوتین های سربازان روس  را بر سر تنها سنگفرش آبادی نشنود. از آن چشم های تیله ای و رژه های وقت وبی وقت شان میترسد و لرزه به بدن نحیفش می افتد.با نفس هایی تند کوزه آب و خودش را به باغ و سکوتش می رساند. سایه هایی از دوربه جلو میکشدش. سربازی با موهای زرد وچشمهای آبی از روی درخت برایش لبخند میزند . گلابی کال توی دستش را به طرفش همقطارش می اندازد . گلابی چرخ میخورد و توی توبره ناپدید می شود. خودش را میبیند که جلوتر رفته و سرشان داد میزند . سربازتوبره به دست لپش را میکشد و گوشه چارقدش را با یک مشت بزرگ قند سفید پر میکند .با پاهای کودکی به دو به طرف خانه میرود قندها را که به مادرش نشان میدهد کشیده محکمی میخورد با درد از خواب بیدارمیشود مش خیرالله و بچه هایش پشت درناله میکنند توی جا مینشیند با دستان لرزان در را نشان میدهد . صدای هق هق گریه اش زیور را بیدار میکند  

  • چی شده خاله جان چرا بیداری؟
  • تو دختر مهرعلی نیستی ؟ اگر بودی همولایتی ات را پشت در نگه نمیداشتی

زیور فتیله گردسوز را بالا می کشد . کله اش را میخارد و با چشمان نیمه باز به شانه های لاغر پیرزن که میلرزد نگاه می کند. دلش میسوزد . حتما باز همان کابوس همیشگی که گریبان خاله و او را میگیرد به سراغش آمده .کنارش می نشیند دستی به سرش می کشد ومی گوید

  • خاله جان بگو چند نفرند برم تعارفشان کنم بیارمشون تو؟
  • پنج نفرند. مش براتعلی و داداشش. دایی خیرالله و دوتا پسرهاش
  • باشه خاله جان الان براشون تو اتاق هشت دری سفره میندازم و ازشون پذیرایی میکنم

زیور با چشمانی پر از خواب پا کشان از اتاق بیرون می رود. از پشت پنجره نگاهی به حیاط و ماه توی حوض می اندازد. دستها را بالای سرش میبرد وخمیازه بلندی میکشد دو سه تا کاسه وبشقاب برمیدارد و به هم میکوبد. به اتاق برمیگردد و خاله را روی تختش میخواباند و می گوید:

  • خیالت راحت خاله جان ! بندگان خدا اون اتاق دارن شام میخورن .سلام بلندی هم به شما رسوندن
  • آفرین بابات مهرعلی هر چی گدا ،هر چی دزد ،هر چی رهگذر و هر چی غریب بود رو می اورد خانه ناهار میداد، شام میداد، خرجی میداد و میگفت برید ولایتتان معلومه که تو هم دختر همون بابایی

تا زیور ظرف پیشابش را خالی کند وبرگردد خاله خوابش برده . بعد از آن سکته شدید مثل خواب نماها می نشیند حرفی را میزند و دوباره از هوش میرود . اولادی ندارد که به حکم قرعه پرستاری اش به زیور افتاده.

مرد زنبیل به دست از قبرستان می آید زنبیل خالی را دست به دست میکند و گاهی روی زمین میگذارد جانی توی بدنش نمانده مثلث کوچکی از پشت پیراهنش خیس عرق است بوی بچه ی مرده اش را میدهد که همین حالا کنار مادرشان خواباند . چشمان دایی خیرالله لای در چوبی از گرسنگی دودو میزند به دخترنگاه میکند. دختر قندها را توی مشتش زیر چارقد پنهان می کند . دایی در چوبی را میبندد و جفتش را می اندازد توی خانه خالی که مدتهاست صدای خنده وبوی نان از آن رخت برچیده دراز میشود

خاله از خواب می پرد :

  • دایی به خدا این قندها تلخه مزه زهر مار میده .دایی خیرالله بگیر و تو رو خدا نمیر

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *