آرزوی نلی

نلی کوچولو خوابیده بود. پاهای کوچکش را به زمین می‌کوبید و با صدای بلند گریه می‌کرد. هیچکس نبود که به دادش برسد.  ناگهان از گوشه چشم خرگوش کوچکی را دید که به او نزدیک می‌شود . خرگوش صورتی بود ، جلوتر که آمد سبیل های نازکش را تاب داد و پرسید :

_چی شده چرا داری گریه می‌کنی ؟

نلی کوچولو چشم‌هایش را مالید و گفت :

_تو دیگر کی هستی؟

خرگوش خندید و گفت:

_من فرشته‌ی مهربان بچه های کوچک هستم، نگفتی چرا گریه می‌کنی ؟

نلی کوچولو دماغش را بالا کشید و گفت :

_آخر گرسنه هستم. جایم را هم خیس کرده ام ولی مامانم مریض است و نمی‌تواند برود برایم پوشک و شیر خشک بخرد

خرگوش که عصبانی شده بود چند بار بالا و پایین پرید و پرسید:

_یعنی هیچ کدام از همسایه ها به کمک مامان مریضت با یک بچه کوچک نیامده اند؟ عجب مردمی!

بعد دم کوچکش را تکان داد و گفت :

_الان بیشتر از همه دلت چه چیزی می خواهد ؟ نلی کوچولو فکری کرد و گفت :

_دلم می‌خواهد یک مامان قوی داشته باشم که زورش از همه حتی مریضی خیلی زیادتر باشد

هنوز حرفش تمام نشده بود که خرگوش گوش های بلندش را چرخاند و با صدای بلند مامان نلی کوچولو را صدا زد مامان که با آرزوی نلی خیلی خیلی قوی شده بود توی جایش نشست خمیازه ی بلندی کشید و نلی کوچولو را برداشت و گذاشت توی سبد . او حالا خرس بزرگ و پشمالویی بود که هر کسی حتی مغازه دار سر کوچه از دیدنش وحشت می‌کرد و پا به فرار می‌گذاشت .البته به جز نلی کوچولو که از دیدن صورت مامانش با آنهمه مو خنده اش گرفته بود و می دانست خیلی زود جایش خشک می‌شود و شکمش هم سیر سیر.

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *