معجزه قرن

وای از دست عموجان و حواس پرتی هایش ! این جا کجاست که از آن سر درآورده ام ؟ رومینا این را گفت و به اطرافش نگاه کرد باید می فهمید که کجاست که اگر لازم شد و کسی سوال پیچش کرد پا به فرار بگذارد . قرار بود عموی دانشمندش اورا به آینده بفرستد تا دوای دل درد همیشگی مامان را پیدا کند حالا چرا از گذشته به این دوری سر درآورده بود خدا می دانست .اینجا شبیه ایستگاه قطار توی کارتون جودی ابوت بود.به مردم با ظاهر عجیبشان نگاه کرد. آقایی با آن که جوان بود عصا به دست گرفته بود. زن ها و مردها همه روی سرشان کلاه داشتند . کلاه آقایان مثل دودکش روی پشت بام سیاه بود . همانطور هم بلند . کلاه خانم ها با آنهمه گل او را به یاد باغچه خانه شان می انداخت. به خورشید پشت سقف شیشه ای و به عقربه های ساعت بزرگ توی ایستگاه نگاه کرد. تازه سه دقیقه از نه گذشته بود . تا پنجاه و هفت دقیقه دیگر دروازه زمان باز نمی شد تا بتواند از همان دری که آمده بود به زمان خودش برگردد.باید همانجا منتظر می ماند. زنی که پر سبز بلندی روی کلاه بزرگش داشت با شنیدن صدای سوت قطار، به طرف در دوید .رومینا خودش را توی شیشه بزرگ در، با آن کلاه آبی و شنل بلند قهوه ای بلند نشناخت . یادش آمد موقع سوار شدن به ماشین زمان مقنعه مدرسه روی سرش بود. همین صبح مامان با دستهای لاغرش موهای رومینا را شانه زده و بافته بود. حس و حال خوبی نداشت. پلیسی با یونیفرم آبی داشت همان نزدیک ها قدم میزد. یک هو دلش ریخت. کلاهش را پایین تر کشید و شروع به گشتن توی ساک بزرگ گل گلی اش کرد تا خود را مشغول نشان دهد. ناگهان لای خرت و پرت ها چشمش به شیشه کوچکی خورد که رویش با خط کج و معوجی نوشته شده بود : داروی دل درد کهنه.” معجزه قرن” این‌بار کار عمو اشتباهی درست از کار درآمده بود. خیلی زود حال مامانش خوب می‌شد .

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *