معلم کوچولو

توی بعضی از کلاس ها معلم ها تکلیف های سخت و زیادی به بچه ها می‌دهند اما بعضی بچه ها مثل آریو هیچ چیز یاد نمی‌گیرند .آریو با ناراحتی خرده های بیسکویت را روی لبه پنجره ی کنار میزش پاشید و بیرون را نگاه کرد. می‌دانست که دل سفید فقط وقتی هیچکس نگاهش نمی‌کند می آید. چیزی نگذشت که پرنده ای روی لبه ی پنجره نشست و شروع کرد به خوردن خرده های بیسکویت. آریو از گوشه چشم به آن نگاه کرد. پرنده آبی بود با سینه ی سفید. آریو اسمش را دل سفید گذاشته بود. بغل دستی اش آرام پرسید: این زبون بسته ی توست؟ آریو گفت: نه دل سفید پرنده ی من نیست. من صاحب آن نیستم. آن توی قفس زندگی نمی‌کند. آزاد است. بیرون مدرسه آسمان توی پارک پر از ابرهای بزرگ و قلنبه بود. ابرها شبیه بالش های خیلی بزرگ شده بودند.آریو روی چمن ها خوابید و فکر کرد لای یکی از ابرهای گرم و نرم رفته. کیف بنفش و آبی اش را گذاشت کنارش. چشم هایش از نور خورشید بسته شدند. صدایی از روی درخت شنید.  به زور چشم هایش را باز کرد. به روی شاخه نگاه کرد

_ مامان این همون پسر مهربونه ست که گفتی؟ پرنده کوچکی که بین دو پرنده دیگر ایستاده بود این را گفت.

_شما زبان بسته نیستید؟ می توانید صحبت کنید ؟

_البته که می‌توانیم و از تمام دانه هایی که برایمان گذاشتی تا جوجه کوچولومان را بزرگ کنیم سپاسگزاریم

_واقعا؟

هر سه پرنده با هم گفتند:

بله.

آریو آهی کشید و گفت:

_تا حالا کسی همچین حرفی بهم نزده بود کاش خانم معلم و مامان هم ازم راضی بودند میدانی دل سفید من دوست دارم درس بخوانم، من واقعا دوست دارم ولی نمیدانم چرا چیزی نمی فهمم؟

دل سفید جیک جیکی کرد و گفت: این که کاری ندارد. بگو کجای درس را نفهمیدی تا من کمکت کنم

_مگر تو درس های من را بلدی؟

_آره وقتی پشت پنجره می نشستم تا دانه بخورم همه را یاد گرفتم ما پرنده ها حافظه ی خیلی خوبی داریم

آریو همینطور که سرش را تکان می‌داد لبخند زد ودفتر و کتاب را از توی کیفش درآورد با خودش فکر کرد دل سفید کوچکترین و زیباترین معلمی بوده که تا حالا داشته و از ته دل خندید.

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *