لحاف چهل تکه

بی بی لحاف چهل تکه اش را روی میز گرد وسط اتاق انداخت و در چشم به هم زدنی میز به یک کرسی داغ داغ تبدیل شد که توی آن هوای سرد خیلی می چسبید. بچه ها دور کرسی نشستند لحاف گرم و نرم بود و کوچک. برای اینکه جا بشوند مقداری به هم فشار آوردند.همه لبخند می‌زدند .بی بی می دانست چطور بچه ها را خوشحال کند و سر حال بیاورد. همین تابستان پیش بود که لحاف را روی بند رخت توی ایوان پهن کرده بود و لحاف یک چادر بزرگ بزرگ شده بود که همه نوه ها زیرش جا شده بودند. آن شب بچه ها توی یکی از  تکه های لحاف، ستاره های چشمک زن و دنباله دار آسمان را شمرده بودند هیچکس نمی دانست که لحاف بی بی از کی جادویی شده و چطور می‌تواند این کارهای اسرار آمیز را انجام دهد .  کسی هم ندید که‌ آن سیب های سرخ با برگ های سبز کوچک از کدام تکه لحاف توی بغل نوه ی آخری افتاد که تا همین چند لحظه پیش صدای گریه اش به آسمان رفته بود ،یا تخمه های آفتابگردان روی کرسی از همین تکه مزرعه ای بود که گل هایش توی باد تکان تکان می‌خوردند ؟ دل توی دل بچه ها نبود. همیشه توی اتاق بی بی اتفاق های جالبی انتظارشان را می کشید. سرشان به گل یا پوچ و مشت های گره کرده بی بی گرم بود که باد سردی تکه سفید و برفی لحاف را تکان داد. خیلی طول نکشید که بچه ها با لبخندی به پهنای صورتشان، برف پشت پنجره را دیدند که حیاط را مثل تکه ای از لحاف سحرآمیز بی بی سفید سفید کرده بود. شاید هم سفید مثل موهای بی بی زیر روسری دانه برفی اش

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *