تاوان

آخه چرا باید یکی دیگه بد کنه و من تاوانش رو پس بدم ؟ اون بابای بی همه چیزم نزول بخوره واونوقت توی کارخونه حواس من پرت بشه و دستم بین جعبه ودیوار بمونه وله بشه ؟ چقدر من بدبختم که همه هستی ام از بین رفت وبچه م همدم این پیر هاف هافو شد که اگه خونه ش و حقوقش نباشه باید کف خیابون بخوابیم آخه چرااا؟ دستش را روی قلبش که اینباربا نفرت توی سینه اش می کوبید گذاشت از پنجره زنش را دید که برای پیشخدمتی یک رستوران از خانه خارج میشد . سرش میخواست منفجر شود. نفس های داغ بینی اش را میسوزاند .بدون آنکه متوجه شود خود را به اتاق پدرش رساند . نگاه مات پدر به سقف بالای سرش دوخته شده بود آب از گوشه دهان وارفته اش روی بالش میرخت .پدر سرش را چرخاند. پسرش را که دید چشمانش برق زد .پسر همان نگاه چندش اور را توی صورتش دید  وقتی بهره پول را از زن همسایه میگرفت و به بچه های ریز و درشتش رحم نمیکرد. گناهی که حالا پسر باید تاوانش را میداد . با چند قدم خود را به تخت پدر رساند متکای کوچک را از زیر پایش برداشت وروی دهانش گذاشت . فقط چند تکان محکم و بعد چند پرش کوتاه دست وپای پیرمرد کافی بود که همه چیز تمام شود .پسر نفس راحتی کشید و با صدای باز شدن در به عقب برگشت دخترش را با عروسکی توی بغلش دید که با تعجب به بالش توی دستش نگاه میکند. صدای خنده بلند دختر، بدن مرد را تکان داد

anjomane.ghalam

قلبش همانند گنجشکی که در پاییز سرد زیر باران مانده وسرپناهی نمی یابد درون قفسه سینه اش  به شدت می تپید . آن چنان تند ومحکم که حس میکرد اگر لحظه ای دستش را از روی قفسه سینه اش بردارد آن تکه گوشت تپنده از سینه اش بیرون میپرد . روی صندلی میزتحریرش نشست نفس عمیقی کشید و با دست راست خودکار را بین انگشتهای دست چپش قرار داد و سعی کرد با فشردن انگشتهای دست راستش بر روی انگشت های دست چپ مانع از افتادن خودکار شود . خودش هم میدانست تلاش بیهوده ای ست وقتی هیچ حسی در دست چپش احساس نمی کرد .ولی امیدش این بود . هر روز این کار را انجام دهد . اصلا به همین انگیزه هر روز از خوابی که شب ها یا نداشت و حتی اگر هم داشت سراسر کابوسی کشنده بود بیدار میشد . خودکار از بین انگشتانش برای چندمین بار لغزید و بر روی میز چوبی اش افتاد و صدایش بر اعصاب به هم ریخته اش خش انداخت . سر انگشت های دست راستش را بر روی ساعد دست چپش گذاشت وابتدا به نرمی از آرنج رو به مچ دستش را ماساژ داد اما بعد از گذشت چند دقیقه کلافه از بی حسی دستش خشن وپر توان آن تکه گوشت بی احساس را چنگ زد وبا زدن عربده ای بلند به یکباره تمام وسایل روی میز کارش را با یک حرکت بر روی زمین انداخت . آنچنان سریع از روی صندلی اش بلند شد که صندلی واژگون شده پشت سرش جا ماند . پریشان و آشفته سرش را به سمت اتاق بالا برد و از ته دل نالید : خدایا آخه چرا من چراااا ؟

  •  بابا بزرگ پاشو بابامو ببین. انقدر دعاش کردی که دستش خوب شد

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *