رعنا

دیشب دم غروبی ، رعنا بچه به بغل آمد جلوی درخانه مان، زن زیبا وقد بلندی است. شوهرش” وسیم” سرایدار همین باغ ته کوچه است .از دیدنش تعجب کردم. آخر لبخندی روی لب هایش بود . چیزی که سابقه نداشت. وقتی می خندید یک چاله ی نخودی روی لپ سمت راستش، می افتاد .اما با آن همه گره که روی پیشانی اش بود ، خنده هایش به دل نمی نشست .تعارفش کردم تو و قبول کرد .زنی زیبا وقد بلند است . بچه اش را روی پایش گذاشت و خیلی آرام گفت :

در ولایت ما زنان به ‌سختی از خانه بیرون می‌شوند. از تنهایی دق آوردم (به تنگ آمدم). خواستم با این بچه این دور وبر چَکَر بزنم ( گردش کنم ) .
از پنجره نگاهی به حیاط انداخت و گفت : 

دیشب حاجی بیرونمان کرد . لاخ شکسته خرمالو را چماق کرد بر سر وسیم و این دوتا بچه
سینی چای را جلویش نگه داشتم و گفتم : کدوم دوتا بچه ؟

نگاهم به شکم گردش افتاد خندیدم وگفتم : مبارک باشه  

چشمان سیاهش را به صورتم دوخت و گفت : مرد همسایه مان، زنی ایرانی داشت. نامش شیرین بود. هم چهر تو بود. چهار طالب از روی دیوار خانه به حیاط شان خیز زدند ( پریدند). هر دو را کشتند.

با چشمانی خیس ، از شهر زیبایی که درش به دنیا آمده بود، گفت. از یک رودخانه، که خودشان به آن “دریا” می گفتند .از آب فیروزه ای دریاچه ی کنار خانه شان، که مثل شیشه صاف بود و کرانه های اطراف را چون آینه واگشت می کرد . از ماهی‌گیری وسیم که نارنجک را توی دریاچه می انداخت و ماهی های ریز و درشت را مثل باران برسر رعنا می‌ریخت . از امیر ارسلان نامدار گفت . از عموهای پزشکش در لندن، از خانواده اش، از دنیایی پر از آرزوهای دور در غربتی ناخوشایند . و  از هرچیزی که می گفت، دنیای چروکیده ی بین ابروهایش توی صورت جوانش ، بیشتر از قبل معنا پیدا می‌کرد .

به کاسه آجیل روی میز نگاه کرد وگفت :

شما در ولایت تان چلغوز ندارید؟
خندیدم و گفتم :

ما به آدم های خنگ چلغوز می گوییم،
سری تکان داد و گفت :

چلغوز تخمه است. خیلی هم قوت دارد . برای هر کیلویش باید چهل دلار آمریکایی بدهی ! دلم میخواست خانه یی بخریم.  اما در ایران نمی شود ملک خرید. میخواهم بفروشمش و خانه ای رهن کنیم
پشتم تیرکشید. وقتی میگفت به شکمش نگاه میکرد. صدایش هم می لرزید

از نداری و تنگدستی ست خاله جان .چاره ای ندارم . مصارف ( هزینه ها ) بالاست.
شوهرت با این کار موافقه؟
سرگوشی ( زیرگوشی ) گفت با یکی جور آمده ( توافق کرده ) یا آن که توی شکمت هست رابفروش یا این یکی را یکساله برای گدایی اجاره بده . چهره مقبولی دارد
دستی به موهای طلایی بچه کشید ، نگاهش را به قاب عکس عروسی بچه ها دوخت و گفت :

 شام عروسی مان قابلی پلو بود . برنجی پر از گوشت گوسفندی  با زردک (هویج) و کشمش و خلال پسته و بادام شیرینش کرده بودند . آمدآمد عید نوروز بود آقاجان بیت خوانی ( ترانه خوانی )میکرد میخواست پیش پایمان خون تاج خروس بریزد که بی هوا راکت به حجله عروسی مان خورد. خانه شد کارزار جنگ طالبان . پشت دیوار پناه گرفتیم و عروس و داماد تا صبح از ترس لرزیدیم و در برهم اشک ریختیم
از کتاب بادبادک باز برایش گفتم که من را تا حدودی با فرهنگ افغانستان آشنا کرده بود .از دست و کمرم که همیشه درد میکرد . از زیرزمین کوچک توی حیاط که کفاف یک خانواده کوچک را میداد. و از دست تنهایی. کمی به دیوار روبرو خیره شد و انگار که جرقه ای توی سرش خورده باشد خنده بلندی سرداد وگفت :آهان! “کاغذ پران بازی”!

معصومه ابوالحسنی

یک دیدگاه در “رعنا

  1. darya پاسخ

    رعنا 🌿❤بی نهایت زیباست. ای کاش بزودی یک رمان شود این زیبای باشکوه🌿❤🌿

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *