تنهایی

از کنار “الف محمد” رد شدم و رفتم توی مغازه. کارگری با جثه ریز که با زنش در همسایگی مان زندگی می‌کرد و رسمش نبود توی کوچه با زن جماعت سلام واحوال پرسی کند وهم صحبت شود. اغلب بیلی روی دوشش بود و سالی یکی دوبار باغچه خانه همسایه ها را مرتب میکرد یا گردوی باغ شان را میچید . توی آن کوچه باغ بلند با خانه های بزرگ دور از هم تقریبا همه اهالی قوم وخویش بودند و همدیگر را دایی و خاله صدا میزدند. به کارگر جماعت  خیلی رو نمی دادند و از غریبه ها هم خوششان نمی آمد . به  پاییز که خودش را توی باغ جلوی مغازه پهن کرده بود نگاه کردم . به خرمالوی رسیده روی درخت که خوراک گنجشک‌ها شده بود.نور تیز آفتاب از لابلای برگ های خشک چشمم را زد. از لای پلک نیمه باز” زن دایی عطیه” را دیدم که با دستانی پر از بالای کوچه پایین می‌آمد .

تا پارسال خانه زندایی ته همین کوچه بود خانه ای قدیمی که حمام نداشت و مجبور بود یک هفته درمیان غر زدن های دایی را تحمل کند و چند قدم عقب تر از او با یک کیف مشکی بزرگ پر از لباس ، خودش را به حمام عمومی برساند . بیخود نبود که زن خوش مشربی به شمار نمی آمد . توی راه حمام ، اگر زن الف محمد همراهی اش میکرد و سر کیف بود آنوقت کسی از همسایه ها را که میدید با ابروهایی گره خورده ، بی آنکه لبانش را از هم باز کند سرش را به پایین تکان میداد که جواب سلامش بود. خودش که بچه نداشت و اجاقش کور بود. اما دایی از زن قبلی اش پسری داشت که چند تا محله پایین تر زندگی می کرد و گاهی بهشان سر میزد.  همه بدخلقی عطیه خانم را از تنهایی اش می‌دانستند که حتما حالا بعد ازفوت دایی ، بیشتر هم شده بود.

این اولین بار بود که زن دایی را تنها میدیدم.یک مانتوی گل گلی تنش بود . از چادرسیاهش هم خبری نبود و مهمتر ، اینکه لبخند میزد. توی دستش کیف همیشگی‌اش را داشت و از آن یکی دست هم یک نایلون با دو سه تا کاهو آویزان بود. پیرزن بعد از پنجاه سال توی این محل نشستن و توی آن باغ درندشت زندگی کردن نمی توانست از کوچه و خانه گلی قدیمی اش دل بکند وگرنه اینجا فامیلی برای سرزدن نداشت.

چادر را روی کاهویی که از مغازه خریده بودم کشیدم که اگر عطیه خانم دلش خواست که به خانه ی ما بیاید پشیمان نشود.

سلام زن دایی جان

سلام عروس احوالت چطوره ؟ بچه هات خوبن ؟

زن دایی وسط  کوچه ایستاد نفس عمیقی کشید  به درخت‌های بلند بالای سر و برگ های رنگی زیر پایش چشم دوخت . به خانه قدیمی‌اش و بچه های ریز و درشت افغانی که از آن بیرون می آمدند زل زد. نگاهی به سر و ته کوچه انداخت. و ناگهان انگار که آشنای مهمی نزدیک مغازه دیده باشد چشمانش درخشید و از همان جا با صدای بلند داد زد :

سلام دایی الف محمد ، احوالت چطوره؟ مهمون نمیخواین ؟ سکنجبین که دارین ؟

سلام زن دایی جان  ! قدمتان بر چشم ! خوش آمدی ، سکنجبین هم داریم. بفرما !

معصومه ابوالحسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *